حوضی پر ز تو ...
هر وقت خواستی بنویسم
تو آمدی ...
و هر وقت خواستم بنویسم
باز هم تو آمدی ...
تو را رفتنی نیست ، به مثال جان که نرود مگر به اذن صاحبش
چه تقدیمی نمودی آن دم که هیچ چیز را جز سکوت خلوت شب چشمانت ندیدم
می مانم همان جا
پای همان عنوانی که جرقه ی قلمم کردی
پای حوض تو
تا بل تر کنم زبریه قلمم را با نام تو ...
می نشینم همان جا
همان جایی که نیست خلوتی خالی تر از آن
آن جایی که آرزوهایم هم خواب تو را می بینند
همان گوشه دنجی که از صدای تو ساز لالایی می سراید
و خدایا ...
به نام تو برای لحظه ای می نویسم که نیست ماهی ای تا شناگری کند درون حوضچه ام !
نیست شدنی
از من بودنی و از تو خواستنی
نیست حتی تر کند بهانه ی انبساط همه ی غم هایم را ...
هوا می خواهد دلم !!!
پر کنم حوضم را از هوای نفس تو ...
شاید پرواز نکند ماهی ای به بهانه ی زندگی
اما شاید شنا کنند پروانه های خاطراتمان
سایه می مانم ...
سایه می مانم در این حوض مملو از هوا
سایه می مانم در جام رنگین طلوع نگاه هایمان
سایه می مانم برای دلت
سایه بمان برای حوضم !
...هر آن دم که سکوت قعر دنیا می فشرد قالب دستانت را
قلاب در حوض خاطره هایمان بینداز
که قسم به سلام آشناییمان
جز من ، نخواهی یافت
... خوف هیچ سلطه ای به جان راه مده !
که او بیش از تو مامن توست
بیش از شکاری که کرده ای
بیش از فکرت بشریت
می دانم ... !
طومار خردی شد آنچه بودم
اما بدان هوای حوض جاریست در ضربان قلبم
قسم ، برای تنفس پروانه ها دریغ نخواهم کرد
