به پاس حضور هستی ...
دیگر به پاس حضور نور
سیاهی نمی رود !
و به پاس حضور شب
ستاره نمی درخشد !
دیگر به پاس حضور خاک
ابری نمی گرید !
وبه پاس حضور ابر
بادی نمی وزد !
و دیگر به پاس حضور دریا
رودی می ریزد !
و به پاس حضور موج
آبی نمی ایستد !
وبه پاس حضور میوه
برگی در تلاش نیست !
و به پاس حضور برگ نیز
خاکی غنی نمی شود !
و دیگر به پاس حضور مورچه
بذری نمی کارند !
و حتی به پاس حضور خودشان
شخمی نمی زنند، صورت خاک را ...
... وقتی نور هست ، شب سرک می کشد
وقتی ستاره چشمک می زند ، خورشید بساط حضور می افکند
وقتی ابر هست ، باران نمی بارد
وقتی باد هست ، ابر نای رفتن ندارد
آنچه هست ، شب است و ظلمت
آنچه هست باد بی باران است
تپشی بی ثمر ...
آنچه هست رطوبت خشک است
تعبیر مه است در اوج باریدن ...
آنچه هست خلوت من است
در ازدحام شلوغ خس خس پرندگان
جیک جیک باران
شر شر نگاه جماعتی ، تابع فرکانس صدا و طول موج نگاهم !
آنچه هست همه وجود چیزیست که موجودیت ندارد
آنچه هست همه احساس شب پره و کرم زخم خورده ی باران است
آنچه هست مفهوم التهاب مادریست برای جوجه ی تازه به اسم آمده اش است.
آنچه هست ، طراوتیست بی مقیاس
نه طولی دارد و نه عرضی
نه حجمی و نه هجومی
همه وسعت است و همه وسعت ...
وسعتی به پهنای همه ی آنچه از موجودیت ، وجودی نیست برایش
و من ...
گاهی در این وسعت بی مقدار، بی جا و مکانم ...
می نشینم پای چمن سبز نگاهت ...
می نوشم از لعل لبت ...
می خوانم از تمام آنچه از " تو " می دانم ...
صدایت می زنم ...
باب طبع من نگاه توست و اشتیاق تو ، تنها صدای من !
پاسخ تو ، گرمای عصاره ی هستی روی گونه های من است
من را جز به این ، نیازی نیست !
من را جز " تو " نیازی نیست
حتی اگر به قهر ابر ، آبی نبارد
و به قهر زمین ، میوه ای نروید
وبه قهر خورشید ، شب مادام بتابد ...
و به قهر پرواز ، پری متولد نشود...
ای تمام آنچه از من به من علیم تر و سمیع تر و بصیر تری
فقط تو به قهر من سهمی از حضورت را مه آلود مکن و
خواب بکر اشک را از من مگیر...
